سالهاست از خود رفته ام بی آنکه کسی نبودنم را حس کند
سالهاست با خودم غریبه ام و در انتظار پایان...
تهران 1398
برچسب:
نویسنده: آرمان حکیمی
مثل یک آدم سرما خورده که مزه غذا را نمیفهمد
از الان تا همیشه هیچ چیز برای من طعم ندارد
نه تلاش... نه امید... نه زندگی
نه تو...
پ.ن: امروز خیره در چشمان امید دیدم که اعتقاد به عقیده کاهی است میان گرد باد.
هیچ جای علاقه قابل اعتماد نیست وهیچ التزامی به مهربانی نیست
برچسب:
نویسنده: آرمان حکیمی
نوعی بی خیالی هست که معمولا بعد از انتظار
کشیدن های طولانی پیش می آید...
بعد از مدتها تلاش کردن
دویدن و به در و دیوار زدن
بعد از مدتها خواستن بی نتیجه!
یکدفعه احساس می کنی خسته ای،
بریده ای، دیگر توانش را نداری و هیچ چیز برایت مهم نیست...
به اینجا که میرسی فقط دلت میخواهد تماشا کنی
برایت فرقی نمیکند رسیدن یا نرسیدن...
آمدن یا نیامدن، ماندن یا رفتن...
به اینجا که میرسی
نه دلتنگ می شوی نه دلخوش...
می گویی بی خیال!
و این بی خیالی غمگین ترین حس دنیاست...
برچسب:
نویسنده: آرمان حکیمی
تکیه دادم به خاطراتی که
شادِ آن چشم های غمگین بود
مثل سیگار نصفه افتادم
در جهانی که پمپ بنزین بود
سوز یک آه، بین مرگ و مرگ
تمام زندگی من این بود
برچسب:
نویسنده: آرمان حکیمی